!گاهی یه چیزایی واسمون مهم میشه که هیچ وقت بهشون توجه نمیکردیم*
چقدر ما آدما زود عوض میشیم
!آونقدر زود که خودمونم نمیفهمیم که کی اینهمه عوض شدیم
!!انقدر دنبال تغییر و تنوع گشتم که نفهمیدم چند وقته خاموش و صامت یه جا ساکنم
!این دفعه حتی گله ام ندارم
گاهی لازمه آدما مهم ترین و عزیز ترین آدمای زندگیشونو
!!!به خاطر بزرگترین هدفها کنار بذارن
!به نظرم ارزشش بیشتره
از ارزشش که بگذریم
به نظرم یه تمرین خیـــــــــــــــــــلی بزرگه
!!!واسه اینکه یاد بگیریم همیشه همه چیز اونی نیست که ما میخوایم
:یه سوال
به نظرتون آدمی که همیشه دورو ورش انقدر شلوغ بوده
که وقت نداشته باقی آدما رو ببینه
اگه یهو تنهای تنها شه داره امتحان میشه؟؟؟
به نظرم اونایی که یه روزی بهترین شدن
!!!!خیــــــــــــــــــــــــــــــلی سختی کشیدن
!کنکور یه مرحله ی با مزه از زندگی آدماست
...همه چیز رو نظم و قاعده و برنامه ریزی شده
!!حتی خوردو خوراک.... کاش قبول شم
!!!!..همه ی اینا رو گفتم که واسم دعا کنید
!!!البته لطفا
!!!یه روزایی از خونه بیرون برید صرف دیدن مردم
خیلی چیزایی رو که یه روز فقط شنیدین
!!!...با چشماتون میبینین
<اینم از آسمونی و آموخته های جدیدش>
واسه خوب شدنم دعا کنید خوب؟؟؟
*********************
!میـــــــــــرم رو ابرا
!اونوقت تو میمونی رو زمیـــــــن
....گم شده چون سا یه ای در مه
میان ابر وهم و دود
...ازدحام انبوه تنهایی
....در هجوم بی پناهی
!!!پشت سر بن بست دلتنگی
...پیش رو دیوارهای سنگی
...در گریز از کوچه های بسته ی باریک
...پیش پایم جاده های تاریک
...در پی یک پاسخ کوتاه
!میروم هر سو،هر راه،هر بیراه
...بی سرو سامان و درمانده
!!!!پاسخم در پشت سر جا مانده
...بر سرم آوارگی،آوار
!!!روبه رویم پنجره ها دیوار
تا کجا باید تاب آورد؟؟؟
وحشت آوار این سقف خیالی را؟؟؟
یه قلب مهربون بازم هوس دردو دل کرده!!!
این صفحه بزرگ ترین و دوست داشتنی ترین ورق از دفتر خاطرات زندگیمه!
هر وقت توش مینویسم همه ی آرامش یه جا به تک تک سلولام رسوخ میکنه!
می پرسی پس چرا انقدر دیر به دیر مینویسم؟؟؟
همیشه دوست دارم دل تنگ جایی یا کسی یا چیزی بشم که برم سراغش!
دست خودم که نیست! دلم این جوری باهام کنار میاد!
شاید فکر کنی هر با که میام و مینویسم
غصه دارم و خسته ام و دلتنگ!
اما همیشه واسه به اینجا اومدن احتیاج به آرامش دارم!
پس الان خوبم!
اومدم حرفای یه قلب شکسته یا پاره شایدم له شده رو بزنم!
اگه میگم شکسته معنیش این نیست که
پره از نامردی و خیانت و بغض و کینه....
این قلب عاشقه!
یه قلب عاشق نمیتونه بدون خراش باشه!!!
اما اگه میگم عاشقه
معنیش این نیست که دنبال معشوقه!
دنبال عشق خودش میگرده!
یه کم گردو خاک روشو گرفته!
اما من که نمیتونم شما بهشون بگید
یه قلبی که یه کمی گردو خاک گرفته با عمل خوب نمی کنن!
شاید فقط دستمالش گم شده!!!
همین گردو خاکاس که راه نفساشو گرفته!
همین گردو خاکاس که تو چشماش اشک میسازن!
راه نگاشو بستن!
امروز با وجود اینکه آسمون ابری بود
اما چشام صاف و تمیز نمیدید!
بوی بارونو حس نمیکردم!
سرمای بارون اذیتم میکرد طوری که میلرزیدم!
چشمام تار میدید و همه چیز دور سرم میچرخید!
با این حال مثل همیشه حرف دلمون یکی بود!!!
مبینید یه قلب شکسته ام حرف واسه گفتن داره....؟؟؟
*******************************
تنم از حادثه خسته
دلم از غصه شکسته
یه مسافر غریبم
راهیه یه راه دورم
ناجیه شکسته بالم
که تویی اما نشستی
ای که باز به خاطر من دل مردمو شکستی....
پر بغض و گریه بودم
تو رسیدی تا بخندم
واسه پیدا کردن تو دل به جاده ها میبندم!
راهیه یه کوله راهم
کوله بار عشقو بستم
دیگه از خودم بریدم!!!!!!!
آدمایی که اینجا باهامون یه دلن
وقتی نیستیم پشتمون یه جا دیگه صفحه میذارن!!
شاید هر از چند گاهی لازمه بهشون یادآوری شه که ....
واسه شکستن یه آدم یه بار تلاش تا بی نهایت کافیه!
کاش بفهمن واسه فرار از سایه ی خودشون
نیازی به عبور کردن از احساس آدما نیست!
آدمایی که راحت میان ،راحت میخوانت ،راحت بدست میارن
ولی خیـــــــــــــــلی زود محوت میکنن!
و بعد از پاک کردن سهم تو از همه ی خاطره ها
نقشه ی تازه ای رو قلم میزنن!
تو باید بزرگ باشی،با گذشت ، مغرور و بی خیال!!!!
چرا سعی میکنین یکی که داغونه نابودش کنین؟!؟!؟!
اینا دیگه حرفای دلمه!
میترسم یه روزی شرمنده ی دلم شم که
واسه نشکستن دلتون فرش زیر پاتون کردمو
بازم به رسم عادت پسش زدین!
بس که این غصه ها رو ریختم توش
باهم غریبه شدیم!
اینجا جایی واسه منو دلمه
پس اونایی که به دلم راه ندارن اینجام جایی ندارن!!
کوچیکیه دلم شرمنده ی بزرگی قلبتون!
تقدیم به اونایی که فکر میکنن با اومدنشون زندگی رو به بقیه هدیه کردن
اما کاش بفهمن فقط نفس کشیدن رو واسه بقیه سخت کردن!!!!
این روزا دلم آرومو قرار نداره!
نمیدونم داره چی به روزم میاد!!
ولی یه چیزی رو خوب میدونم تنها چیزی که
خنده رو لبام میاره ، شادم میکنه ، آرومم میکنه
یاد او و عشق اوست!!!
کاش میتونسم بفهمونم که تا چه
حد تو یه ثانیه یه لحظه شایدم یه آن آرامشو بهم برمیگردونه!
ولی کاش همیشه بود....!
آخ جون چه بارون قشنگی بود...!
آخه دلم هواشو کرده بود!
وقتی آسمون اونجوری میباره
خودمو جای قطره قطره هاش میذارم!
وای انرژی تمام وجودمو فرا میگیره!
ناخواسته اونقدر میدوامو بالا پایین میپرم
که وقتی خودمو تو آیینه نگاه میکنم
فقط یه دنیا قطره های سرد میبینم که صورتمو نوازش میکنن!
اونوقته که اشکام از آسمون تشکر میکنن!
اونم با رعد و برقش جوابمو میده....
آهای آسمون به من کمک کن تا همون آسمونی مهربون وخوب بشم!
آسمونی ای که تو دلش از آدما دلگیر باشه
از اونا و حرفای همیشگیشون کینه به دل بگیره
باهاشون صاف و صادق نباشه
اون آسمونی نیست که تو، تو خودت جاش بدی!
منظورم از خوب بودن ایناس!
تعریفم از خوبی یه آسمون پاکه!
کمکم کن تا این نا آرومی ها رهام کنه!
و همچنین ببار ای پاکترین و وسیع ترین آرامش من!
اینگونه کم کم دوده های دلم پاک میشود!
مرا از این دنیای پر درد وپر غوغا نجات بده آسمونم!
***********************
دل تنها چیه چشم انتظاریباز یه لحظه یه دم آروم نداریمثل زمستون تو حسرت بهاریباز عشقت خیمه زد رو خونمباز یادت آتیش زد به آشیونمباز بی تو باید تنها بمونمبیا سکوت لبهاتهنوز حرمت خونستپرنده دل منهنوز بی آشیونستبیا پر از امیدههنوز این دل خستههنوز به پای چشماتپای عشقت نشستهتوی آسمون دنیاهر کسی ستاره دارهچرا وقتی نوبت ماستآسمون جایی ندارهواسه منواسه من تنهایی دردهدرد هیچ کسو نداشتنهر گل پژمرده ای روتو کویر سینه کاشتندیگه باور کردم این روکه باید تنها بمونمتا دم لحظه مردنشعر تنهایی بخونمبیا سکوت لبهاتهنوز حرمت خونستپرنده دل منهنوز بی آشیونستبیا پر از امیدههنوز این دل خستههنوز به پای چشماتپای عشقت نشسته...!
من و گنجشکهای خونه
دیدنت عادتمونه!
به هوای دیدن تو
پر میگیریم از تو لونه
باز می آییم که مثل هر روز
برامون دونه بپاشی
من و گنجشکها میمیریم
تو اگه خونه نباشی!!!
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفسهام...!
*****************************
می گذرد روزها از پس هم آرام و آهسته!
می گذرد عمر من همچون برق و باد و من نگریسته ام به این گذران عمر و روز!
عمری که می گذرد اما تهی از هر هدفی!
روزهایی که می گذرند بدون هیچ فرقی!
و در آخر برای عمر و روزهایی که بی هدف سر کرده ام
آهی از درون میکشم تا بلکه حد اقل خود را متوجه این گذران عمرکنم
اما این فقط آهی است که به فراموشی و غفلت سپرده ام و تسلیم تقدیر کرده ام!
ادبی حرف زدنم سخته ها!!
همه ی اینا رو گفتم که آخرش بگم
من میخوام خوب باشم ولی هنوز تعریفی از خوبی ندارم!!
یکی به من بگه من باید چیکار کنم؟؟؟؟
انگاری یه بغض بـــــــــــــــــــــــــــــزرگ گلومو میفشره!!!
ولی نمیترکه....!!!!
اومدم ! ولی خیـــــــــــــــــــــــــلی دیر!
یه روزی اینجا تنها جایی بود که بهم آرامش میداد
اما حالا خیلی وقته که حتی اینجارم رها کردم!
دلم واسه خودم خیلی تنگ شده !
خیلی وقته از خودم فاصله گرفتم!
بازم من موندم و من و من!
باید بگم بزرگترین اشتباهی که میتونستم تو زندگیم بکنم
این بود که خاطراتم و به حافظه ام بسپارم!
یه عالمه اتفاقات رو گذروندم و اینجا ننوشتم حالا تکلیف اونا چی میشه؟؟؟
اما کاش نذارم از اینم دیرتر شه!!!
من عاشق نوشتنم،نوشتن خاطرات خوب و بد! نوشتن احساسای عجیب غریب!!
اما حالا کجان اون نوشته ها؟؟ خودمم نمیدونم!
دیگه حتی حافظه امم همیاری نمیکنه!!
خلاصه اومدم بگم آسمون دلم دوباره ابری شده!
اما نه اون ابری که من همیشه دوست داشتم!
انگاری توش طوفانم هست!
اما طوفانش قشنگ نیست!!
گردو خاکش زیاده!
بازم دنبال یه تغییر!
اما یه تغییر بزرگ!
میشه این دفعه تغییرم با شادی همراه باشه؟؟
من بازم آسمون خودمو میخوام!
آسمون صاف و صادق،پاک و مهربون....
دل آسمونیم پیش کی جا مونده؟؟؟
عید امسال تو تغییراتم نقش نداشت!
یه جورایی دوسش نداشتم!
گاهی حتی اشکهاهم واسه خالی کردن گرد و خاک درون کمکم نمیکنن!!!
دلم واسه عشق تنگ شده... واسه احساسای قشنگ...
تو این مدت خالی بودم از هر چی احساس...
حتی احساس میکنم عشق هم منو رها کرده!
شاید وجود معشوقه کم رنگ شده بود!؟!
اما نه یادش همیشه با من بود!
پس من غفلت نکردم!!
اما حالا به یه آرامش بزرگ احتیاج دارم....
نیمه ی گمشدم رو پیدا کردم!
آخ چقد بده آدم سر گردون باشه!!
اما الان با شادی زاید الوصفی میگم پیداش کردم!!!!!!
نمیدونم تا حالا کجا بوده با کی بوده فهمیدنشم کار ساده ای نیست
مهم اینه که دیگه آسمونم مه آلود و سر در گم نمیشه
چون میدونه باید کجا باشه
با یقین کامل میگم آسمونی همه جا یه رنگه!!!
دیگه دلم از هیچکی و هیچی ناراحت نیست
زمینه ای برای اثبات وجودم بود
باید کینه ها رو میریختم دور
حالا دیگه نسبت به آدما 2 حالت دارم
1- عده ای وجودشون با ارزشه دوسشون دارم و واسم مهمن!
2- عده ای رو هم نمیتونم بفهمم و نسبت بهشون بی تفاوتم!
انقده خوبه آدم نسبت به هیچکی احساس بدی نداشته باشه
اینجوری احساس آزادی میکنه!
آدما چه طوری میتونن با وجود جیزهای پاکی که دارن از یه بعد دیگه به قضیه نگاه کنن
من که نمیتونم اینطوری باشم!!!!!!!!
گاهی احساس میکنم از خودم دور شدم خدای خودمو یادم رفته
وااااااااااااای فکرشم نمیکردم که خدا دیگه بهم امیدی داشته باشه
اما نه اون منو میبینه
حس میکنم زودتر از همسن و سالای خودم دارم به بعد انسانیم نزدیک میشم!
شاید لازم بود واسه یه مدت تو زندگیم خدا رو حس نکنم
حتی به انکارش بپردازم
اما خوشحالم که خیِِِِِِِِِِِِِِِلی زودتر از تصورم دوباره به سمتش کشیده شدم
اینبار خدا اومد دنبالم
من دیگه اون آسمونی قدیمی نیستم!
1- نیمه ی گمشده ام رو پیدا کردم!
2- دارم به انسانیت نزدیک میشم!
ماه رمضون امسال بهترین سال زندگیم بود و هست
من فقط از خدا یه چیز خواستم
یا بهتره بگم به خاطر اون خواسته التماس کردم
اما کی باورش میشه که برآورده شد!!!!
یعنی به این زودی؟؟؟؟
به خاطر اینه که فهمیدم خدا هنوز منو میبینه!
یه قانون و رد میکنم!!
Materialism))
در موردش توضیح نمیدم اما برام اثبات شده است!
اگه دنبالش برین حتما با استدلال بهتون ثابت میشه
و این برمیگرده به روح خودمون
این همه تغییر و اتفاق تو این مدت کوتاه بی نظیر!!
یکی از قدیمی ترین و بهترین و با ارزش ترین و صمیمی ترین و با معرفت ترین دوستام
قبل از ماه رمضون تصادف کرد! تا دیروز تو کما بود!
اما واسش دعا کنید دیگه نمیتونه حرف بزنه و فلج شده!
6 ساله که با هم دوستیم
تو دوستی نمونه است!
واسه منم یکی یه دونه است!
دیگه لنگه اش رو پیدا نکردم!
حالش خوب میشه نه؟؟؟؟!!
اما دکترا نامردن میگن که شاید....
اگه خوب نشه من دیگه چطوری میتونم باهاش حرف بزنم؟؟
خیلی سخته و نامردیه آدم رفیق تک مرامش رو از دست بده!!!!
خوب بگذریم
مدرسه ام که شروع شد!
اصلا حس روزای اول مدرسه رو ندارم!!!!
کاش سال خوبی باشه!
و یه هدیه ی نمونه
وای خدا تا عمر دارم این هدیه از یادم نمیره!
یه پنگوئن ناز و خوشگل و مهربون
هیچ چیز نمیتونست انقدر خوشحالم کنه!!
راستی فصل موج سواری رو هم ببینید
همه ی بازیگراش پنگوئنن!
مهــــــــــشـــره!
خوب دیگه همه ی اتفاقات شیرین و تلخ و جذاب این مدت رو گفتم!
۱- بازم یه انتخاب جدید!
نمیدونم چرا همیشه باید متفاوت باشم؟
این بار نمیدونم تسلیم شدم یا انتخاب یا راغب؟؟؟
در هر حال رشتم رو عوض کردم!
هنوز زوده که بخوام بگم پشیمونم یا دارم لذت میبرم!
اما میخوام بگم سخته....
تو این کلاس بودن باعث میشه احساس تنهایی کنم
احساس ضعیف بودن
شایدم حقارت....
بی اراده
بی هدف
بی یار
اما خوب خوبیش اینه که خوب یاد گرفتم تظاهر به راضی بودن بکنم!!
شاید من اینجا موفقم؟؟
اما امیدوارم زود با این محیط سازگار شم
هر چند اصلا مورد رضایتم نیست
و یه کم دور از انتظار من بود
اینم یاد گرفتم که نباید نارضایتیمو به کسی ابراز کنم
آخه میگن آدما ظرفیت ندارن!
اما اگه تو دلشون نگه دارن که....
اینم یه برهه ی جدید از تغییرات جدید منه!
2-احساس میکنم هر وقت تو زندگیم یه تغییر جدید خوب رخ میده
و من ازش لذت میبرم و یه امیدی تو دلم به وجود می آره
باید سریعا با یه حس تلخ آمیخته شه!!!
3-هیچ وقت بی رحما و بی رحمی رو دوست نداشتم
دلم نمیخواست کسی ازم ناراحت باشه
پس جرا دیگران همیشه بر خلاف برخوردات تلافی میکنن؟
ما آدما هم به خاطر علاقه مند بودن باید مجرم شناخته شیم
هم به خاطر علاقه مند نبودن؟؟؟؟
علاقه که دیگه زوری نیس!!!!!
4-چقد آدما زود عوض میشن و چه زود نقابشونو از چهره بر میدارن....
من یقین دارم که اشتباه نکردم!!!
و باز هم چشم انتظار تغییرات این زندگی هستم
البته با امید شیرین بودنش!
انقده دلم واسه نوشتن تنگیده بود که نگو
ولی خب ارزش مسافرتمون بیشتر از این حرفا بود
کلی خوش گذشت!
یه مسافرت 12 روزه ی هیجان انگیزو پر شور و شوق و خاطره
امسال بعد 2 سال شمالم رفتیم
ولی عجب شمالی بود، تک تک شهراشو گشتیم
نمک آبرود و تله کابینش، محمود آباد و دریای مشتیش،گرگان و ناهارخورانش و الاماشاالله......
بعدم مثل همیشه نیشابور
اما خداییش نیشابورم به غیراز خیام و عطار جاهای دیدینی داره ها!!!
مثلا: 7 غار،7 آبشار، باغ ونیز
وای 7 آبشارش مهشر بود
بعد از یک ساعت و نیم کوهنوردی میرسی به یه رودخونه
رودخونه رو که همین طوری بری بالا به یه آبشار میرسی....
وای خدا خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی قشنگ بود
بعد آبشارو که رد کنی به یه ابشار دیگه میرسی
خلاصه 7 تا آبشارپشت سرهم!
من پیشنهادم اینه که یه سر بزنید!
بعدشم رفتیم مشهد
اول تو پارک ملت یه دور زدیم
بعدم سرزمین موج های آبی
دستشون درست عجب جایی بودا
بیلیطاشو بگو یعنی خداااااااااا
ما که از رفتن صرف نظر کردیم
خلاصه کلی حال داد
مخصوصا جاده ی مشهد من عاشقشم.....
یه آرامش عجیب غریبی بهم دست میده
حالا یه چیز جالب:
حرم مثل همیشه و حتی بیشتر از همیشه شلوغ بود
من نمیخواستم برم جلو
فقط از دور نگاه میکردم
نمیدونی چی دیدم.....
نزدیک بود از حال برم
سعی کردم بعد از دیدنش چشمامو ببندم
اما وقتی باز کردم عجیب تر شد
انگاری همه ی اون جمعیت کنار رفته بودن
که من خیلی راحت برم سمت ضریح
از ترس داشتم خفه میشدم
دوباره نگاه کردم اما راه هنوز باز بود
منم با حماقت برگشتم....
خیــــــــلی شکه شده بودم
نمیدونم...
اینم از خاطرات این مسافرت شیرین!
با خودم عهد کرده بودم دیگه از غم ننویسم
آخه نظرات پست قبل سورپرایز کننده بود
و همه خواسته بودن که دیگه غمگین ننویسم!
آره همه شادی رو دوست داران
در صورتی که غم و شادی با هم همسا یه اند
میگن وقتی میخندی آروم بخند که غم بیدار نشه
اما من وقتی شادم صدای قهقهه هامو همه ی دنیا می شنون
اما هیچ کس صدای هق هقمو نمیشنوه!
پس اگه از غمم نگم سر ریز میشم
اگه ام سرریز شم دامن همه رو میگیرم!(آخه آسمون همه جا یه رنگه)
پس بزارید کم کم از غم این دل بکاهم تا آسمون صافم طوفانی نشه!
آخ که چقدر از این دنیــــــــــــــــــــــــا دلگیرم!!
اصلا انگار دوباره همه چیز یک نواخت شده
راستش من خودم گوشم از این حرفا پره!!
از گفتن و شنیدن این حرفای تکراری خسته ام
اما هست و باید باورشون داشت!
این شادی و غمه که واقعیت زندگی رو می سازه!
حالا که دارم اینا رو میگم از هر شیطنت و خنده و سوژه های همیشگی به دورم!
الان منم که از همه ی اون دروغ ها پرده بر داشتم!
اما گاهی گفتن اون دروغ ها یا با اون دروغها زندگی کردن
واسه تداوم اون چیزی که بهش میگن زندگی لازمه!
اما الان ... کاش همش دروغ بود!
هیچ میدونی چند وقته آسمون رو ندیدم!
اون موقع ها همش با اون درد و دل میکردم!
اصلا وقتی با آسمون حرف میزدم احساس پاکی میکردم!(آسمونی بودن)
اما الان سر ریزم!
همون آسمون گرد و خاکی که ازش میگفتم!
دگرگونم!
دنبال همون دگرگونی ام که از من یه چیز دیگه بسازه!
در حال حاضر این منم که دستخوش تغییرات شدم!!!